کشتی نوح ما

2009/11/20 3 Comments
انالله و اناالیه راجعون را خیلی دوست دارم. وقتی می‌گویم ما از خداییم و بسوی خداییم، از این صیغه‌ی جمعی که در این دوجمله هست لذت می‌برم و احساس یکی بودن با دیگرانی می‌کنم که در این «ما» جای می‌گیرند، این «ما» به همه‌ی بشریت سرایت می‌کند، از آن قدیمی‌هایش که زمانی مرده‌اند و پوسیده‌ند و حالا اثری از آنان در این دنیا نیست تا معاصران و آیندگانی که هنوز ندیده‌ام‌شان ولی جزیی از این «ما»یند. «ما»ی این دوجمله سیاهان و سفیدان، زردها و سرخ‌ها را هم زیر چتر خودش می‌گیرد و همه‌مان را عضو یک خانواده می‌کند؛ این «ما» مسلمان، مسیحی، یهودی، بودایی، زردشتی و کافرِ خدانشناس را هم عضو خودش می‌داند. من فکر می‌کنم می‌شود از این حد هم فراتر رفت و همه‌ی عالم و ساکنانش را از انسان و غیرانسان داخل کشتی نوحِ «ما» جمع کرد. وقتی این آیه را می‌خوانم با همه‌ی آن‌چه که هست احساس یک‌دلی و هم‌رنگی می‌کنم و از پیله‌ی فردیت بیرون می‌آیم و خودم را قطره‌ای می‌دانم درکنار بی‌شمار قطرات این اقیانوس بی‌کران که اول‌مان یکی بوده و مقصدمان هم یکی‌ست.
برچسب‌:

مرگ آرزو

2009/11/17 11 Comments
اینک من اگر بمیرم، به هدف‌هایم نرسیده‌ام و اگر کمی فرصت داشته باشم تا به اهداف فعلی‌َم برسم، خواسته‌هایی جدید پیدا خواهم کرد؛ در نهایت وقتی‌که سرشار از آرزویم می‌میرم.

خبرخوش: اشکان مجللی آزاد شد.(+)
برچسب‌:

از فواید وضو

2009/11/14 11 Comments

فکر می کنم اول یا دوم دبستان بودم، یک جوانی بعنوان معلم تربیتی یا شاید هم پرورشی می‌آمد سر کلاس‌مان. ریش کم‌پشت فر خورده‌ای داشت، رنگ پیرهن‌هایش همه روشن بود و یک اورکت خاکی رنگ داشت. نصیحت‌مان می کرد و با ما مثل بزرگ‌ترها برخورد می‌کرد، ما هم خوش‌مان می‌آمد. یک روز گفته بود که اگر آدم قبل از خواب وضو بگیرد و بخوابد، آرام می‌خوابد و خواب خوبی خواهد داشت. من هم آن شب قبل از خوابم وضو گرفتم و فردا صبح‌اش هی به خودم تلقین می‌کردم که آره پسر؛ تو دیشب خوب خوابیدی!

نقاشی: خواب نیم‌روز؛ جان فردریک لوئیز، 1876

برچسب‌:

گفت تو غیرقابل نفوذی!

2009/11/09 19 Comments
امروز ساکت نشسته بودیم که احمد بهم گفت: «من و تو ایده‌آل‌هامون با هم فرق می‌کنه، تو یک دنیای دیگه‌ای داری، من یک دنیای دیگه!» گفتم ایده‌آل‌های من چیه که مال تو با اون فرق می‌کنه؟ گفت: «من نمی‌دونم توی سر تو چی می‌گذره ولی هرچی هست کلاً با دنیای من یکی نیست.» گفت «ببین بی‌پرده می‌خوام بهت بگم که من و تو الآن سه سال با هم دوستیم و هم‌دیگه رو می‌شناسیم ولی من نتونستم روابط‌مون رو عمق بدم، نتونستم بیش‌تر با تو آشنا بشم، با توانایی‌های تو آشنایی ندارم، از مشکلات‌ات خبر ندارم، نمی‌دونم آرزوهات چیه. تو هیچ‌موقع درمورد خودت صحبت نمی‌کنی و این کار رو برای طرف مقابل تو سخت می‌کنه؛ آدم نمی‌دونه چطور با تو ارتباط برقرار کنه. من این رو قبلاً بین جمع دوستان مشترک‌مون هم گفتم و این مشکلیه که همه‌ی بچه‌ها با تو دارن؛ اگه ازشون بخوای که تو رو معرفی کنن درنهایت می‌تونن بگن که تو درکل یه آدم جدی هستی که حرفش رو رُک می‌زنه و رودربایستی نداره و ... ولی از این حد هیچ‌وقت فراتر نمی‌ره.»
با خودم که فکر کردم دیدم خیلی هم بد نمی‌گه.

برچسب‌:

جامعه

2009/11/05 8 Comments
از دست جامعه و تأثیری که بر ما می‌گذارد نمی‌شود خلاص شد. هر قدر هم آدم قدرت‌مندی باشیم باز نمی‌توانیم منکر تأثیرات جامعه بر شخصیت‌مان شویم، اصلاً همین قدرتی را هم که در خودمان حس می‌کنیم و اسم «اختیار» برای‌اش گذاشته‌ایم هم آموزه‌ای است که از جامعه‌ی پیرامون‌مان به ما رسیده است. آدم‌ها در طرز فکر، در نحوه‌ی پوشش، در اخلاق و رفتار و خلاصه در همه‌ی جوانب زندگی‌ خودشان از دیکتاتوری جامعه اطاعت می‌کنند. بعضی وقت‌ها هم که افراد از محیط اجتماعی‌شان فاصله می‌گیرند و فردی کاملاً بیگانه با اجتماع‌شان می‌شوند، باز نمی‌توانند مثال نقض تأثیرپذیری افراد از جامعه باشند چراکه آن‌ها هم بخاطر فرار از وضعیت نامطلوب جامعه تصمیم به جداشدن از آن گرفته‌اند و جدایی‌شان از جامعه، معلول جامعه بوده است. درکل این‌که از جامعه‌ی بی‌ادب چه چون لقمان ادب بیاموزیم و چه چون بی‌ادبان بی‌ادبی، از جامعه آموخته‌ایم.
برچسب‌:

عدالت این‌چنین است!

2009/10/29 16 Comments
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که «والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملائکه پشت سر تابوت هستند، بی‌توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: «پدرسوخته‌ی ملعون دروغ می‌گوید. مُرده!»
مسافر حیرت‌زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنَش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند. حال‌آن‌که ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست!»

کتاب کوچه /ب۲/ص۱۴۶۳
برچسب‌:

تو ماراتن نبودی!

2009/10/27 9 Comments
هیچ‌کس را توان آن نبود که اُبهت ملوکانه‌ی ما را به هم بریزد و قِسِر در برود، اما نفهمیدیم چگونه تو این کار را کردی که به یک‌باره خودمان را فروپاشیده یافتیم، به قول نامجو نفهمیدیم کدامین ژن در من نفوذ کرد که این‌طور وا رفتیم، من عاشق فرزندان خلاف‌کار تباه شده بودم از همان زمان خودم نیز؛ امان از دستت! کاری که کردی چیزی از جنگ نرم کم نداشت، آرام‌آرام آمدی و ما نفهمیدیم کی آمدی، آن‌وقت که رفتی دل‌مان مثل شیشه شکست و تو در رفتی و نماندی که خسارت شیشه‌ی شکسته‌مان را بدهی، آن‌وقت بود که فهمیدیم خیال ما که تو چون آهو در اصطبل خران هستی همه باطل است و تو هم خری از خران خداوندی که چون دجّال نامرد، عوام‌الناس بی‌ایمان منافق را به خود مشغول می‌کند. ما مَردیم، فرو ریختن و گریه کردن‌مان سخت است ولی تو به آن هم رضا ندادی و خواستی خُرد و خاکشیرمان کنی که کردی. اعراب بادیه‌نشین در جوان‌مردی و سگ‌ها در وفاداری به مراتب از تو ستودنی‌ترند، اسب هم که البته حیوان نجیبی‌ست. رابطه‌ی عاشقانه مثل دوی ماراتُن می‌ماند، همه بلدند شروع‌اش کنند ولی تا ته رفتن‌اش کار هرکسی نیست، تو هم نتوانستی، اصلاً شرکت نمی‌کردی سنگین‌تر بودی. حق‌اش بود همان موقع که سقوط نکرده بودیم می‌دادیم فلکَت می‌کردند و رسوا شده با موی تراشیده در شهر می‌گردانیدندت تا نگاهت به جای آن برق فشار قوی‌اش، آتش کینه از خود ساطع می‌کرد تا ما از آن نفرت می‌کردیم و بی‌خیالش می‌شدیم تا این‌گونه آن تاج و تخت‌مان را برای هیچ فنا نمی‌کردیم که جد بزرگ‌مان چه خوب گفته بود اَصبَحتُ امیراً و اَمْسَیتُ اسیراً. آهنگ عاشقانه گوش می‌کردیم که یاد تو افتادیم؛ خلاصه سایه‌ات را با تیر می‌زنیم، این‌قدر هدف‌گیری‌مان خوب است پس بهتر است این‌ورها پیدایت نشود که شعار خواهیم داد علیه‌ات و چه بسا از کوره در برویم و لنگه کفش‌های‌مان را پرت کنیم به سمت‌ات؛ آن‌وقت قربة‌الی‌الله تا خود خانه باید پیاده برویم.
برچسب‌: ,

کیمیای سعادت

2009/10/22 13 Comments
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز هم‌صحبت بد جدایی جدایی

اگر قرار باشد که همه با آدم‌های خوب معاشرت کنند، این‌طور می‌شود که خوب‌ها با خوب‌ها نشست و برخاست کنند و بدها هم با خوب‌ها، یعنی همه باید با خوب‌ها دوستی گزینند و بدها هم از این قاعده مستثنا نیستند اما چون آن‌ها بد هستند و خوب‌ها هم باید با خوب‌ها دوست باشند پس بدها هیچ‌وقت نمی‌توانند با خوب‌ها دوست شوند. پس بدها یا تنها می‌مانند یا برمی‌گردند نزد امثال خودشان. با این نصیحت نه خوب‌ها بد می‌شوند و نه بدها خوب؛ همه چیز همان‌طور که هست می‌ماند.

برچسب‌:

حفظ سنت‌ها؛ مسأله این است

2009/10/17 17 Comments
دوست داشتن گذشته‌ی خود خوب است و همین‌طور سعی در حفظ آداب و سنن قدیمی هم قابل ستایش است اما این علاقه به فرهنگ خودی گاهی از حد مطلوب خودش فراتر می‌رود و تبدیل به یک فرهنگ ضداجتماعی می‌شود. مثلاً احساسات ناسیونالیستی در ملیت‌های گوناگون یا اقوام مختلف یک کشور ممکن است آن‌قدر گسترده شود که به یک تعصب کور مبدل شده و نگاه واقع‌بینانه نسبت به خود را از آن مردم بگیرد. این تعصب تا آن‌جا پیش می‌رود که این افراد فرهنگ‌شان و سنت‌های گذشتگان‌شان را می‌پرستند و اصلاً حاضر نیستند قبول کنند که خیلی از این‌ کارهایی که سنت می‌نامندشان یک‌سری کار مسخره و غیرمنطقی است که قابل توجیه نیست؛ نتیجه‌ی چنین دیدگاهی خودبرتربینی کاذب و نفی فرهنگ‌ها و آداب و رسوم دیگر می‌شود که بی‌شک سلامت یک زندگی اجتماعی را به مخاطره می‌اندازد. با چنین دیدگاهی و چنین تعصبی بر خودی‌ها هرگز نمی‌توان انتظار یک زندگی مسالمت‌آمیز همراه با احترام را داشت. من شخصاً دلیلی نمی‌بینم که همه‌ی رسوم گذشتگان خودم را حفظ کنم و از همه‌ی کرده‌هاشان تبعیت کنم؛ معتقدم بسیاری از کارهای‌شان فوق‌العاده –تأکید می‌کنم فوق‌العاده- بی‌منطق و مسخره بوده و نه تنها افتخارآمیز نیست بلکه‌ی مایه‌ی ننگ و سرافکندگی‌ست.
کرده‌ها و سنت‌های یک ملت می‌تواند گاه تابع شرایط، زمان و اوضاع و احوال خاصی، شکل گرفته باشد و به همین دلیل ممکن است در آن زمان و تحت آن شرایط، منطقی و بهنجار بوده باشد؛ از این‌رو آن کرده‌ها و آداب‌شان قابل احترام است و باید به دیده‌ی تواضع و فروتنی بدان‌ها نگریست که بنظر من این احترام شایسته و سزاوار است اما لزوماً به معنای تبعیت و تقلید از آن‌ها نیست. گاهی هم آداب و رسوم گذشتگان ریشه در جهل و باورهای غلط یا اعتقادات خشک مذهبی‌شان دارد که این‌ها هم نام آداب و رسوم به خود دارند ولی شایسته‌ی افتخارکردن نیستند. من چنین فکر می‌کنم که یک سنت را تنها می‌شود با در نظر گرفتن شرایط و اوضاع و احوال تاریخی آن، در موردش قضاوت کرد و حکم به پسندیده یا ناپسندیده بودنش داد. از طرفی پسندیده بودن یک عمل تاریخی که سنت‌ گذشتگان‌مان می‌شود تنها درصورتی قابل تقلید و تبعیت است که متناسب با شرایط زمانه‌ی ما هم باشد.
برچسب‌:

روز اول

2009/10/15 5 Comments
فرض کنید یک سرباز معمولی بود، گفت "کمربندت رو درآر!"، گفتم "اگه دربیارم شلوارم از پام می‌افته"، گفت "پس محکم بگیرش که نیفته" و لابد پیش خودش فکر کرد که چه جواب قشنگی داده است. این‌جا داشتن گوشی که ممنوع است، حتی ام‌پی‌۴ پلیر هم نمی‌شود همراهت باشد. نفهمیدم اون‌جا کی بود که گفت " خونه‌ی خاله که نیست؛ اومدی زندون!"، گفتم "اگه من آهنگ گوش بدم چه مشکلی پیش می‌آد؟"، نگهبانه گفت "تو این‌جا باید یاد بگیری که قانونی هم هست و تسلیم‌اش بشی، همین!". من هم چیزی نگفتم، چون لااقل در زندگی این نکته را فهمیده‌ام که آدم بودن یعنی تکلیف داشتن و هیچ‌موقع نمی‌شود از دایره‌ی تعهدات خارج شد، هر وقت که بخواهی شانه خالی کنی درد سر امان‌ات نمی‌دهد.
از همین اولین روزی که آمده‌ام اینجا، فهمیده‌ام مشکل زندان فقط بسته بودن فضا نیست، سر و کله زدن با بقیه هم خودش کلی عذاب است. همیشه در هر کاری روزهای اول را سخت‌ترین قسمت کار تعریف می‌کنند، چون باید اول از همه فکر لذت‌های قبلی خودت را از سرت بیرون کنی یا لااقل بفهمی دیگر از آن خوشی‌های ناچیز هم خبری نیست، بعدش هم باید با محیط جدیدت خودت را وفق بدهی و خودت رو خوب بین‌شان جا کنی، وگرنه خیلی زیاد طول نمی‌کشد که کلاهت را پس معرکه‌ی یک مشت آدم شبیه به خودت می‌بینی.
دلم می‌خواهد تنها باشم و گریه کنم به این حال و روز خودم. شام هم امشب از گلویم پائین نرفت.