من لازم می‌دانم چند نکته را با دوستان در میان بگذارم:

اول) شاید درست نبود که قبل از انتقال کامل وبلاگ به آدرس جدید، آن‌را اعلام می‌کردم و بهتر بود باعث زحمت دوستان نمی‌شدم. چرا که دوستانی که فید جدید را به گودرشان داده بودند مرتب شاهد مطالب تکراری انتقال یافته به آدرس جدید بودند. از طرف دیگر آن آدرس فید وبلاگ جدید هم بنا به دلایلی تغییر کرده و از این عزیزان بار دیگر می‌خواهم که فید جدیدی را که جلوتر معرفی می‌شود را جایگزین آن بنمایند. از این بابت شرمنده‌ی همه‌ی دوستان نزدیک خودم هستم.
دوم) امکان انتقال کامنت‌های دوستان به آدرس جدید نبود که از این بابت از دوستانی که در این مدت نظر گذاشته بودند برای نوشته‌های این وبلاگ عذرخواهی می‌کنم.
سوم) من بلاگ‌اسپات را دوست داشتم، خیلی زیاد. اما بنا به دلایلی که مهم‌ترین‌شان فیلترینگ‌ بود مجبور به انتقال وبلاگ به هاست شخصی شدم.
چهارم) کار انتقال گزیده‌ی مطالب تمام شده است. از این به بعد صرفاً مطالب جدید است که در آدرس جدید به روز خواهد شد. این وبلاگ هم حذف خواهد شد.
پنجم) همه‌ی عزیزانی که لطف داشتند و این وبلاگ را لینک داده بودند لطف کنند آدرس جدید را جای‌گزین کنند. دوستانی هم که از طریق فید وبلاگ‌ را می‌خوانند، چه آنان که فید وبلاگ بلاگ‌اسپات من را داشتند و چه آن‌ها که فید آدرس جدید را داشتند، لطف کنند و این فید را که از حیث زمانی مرتب‌ست را به جای قبلی‌ها بگذارند. فید قبلی آدرس جدید احتمالاً دچار مشکلاتی خواهد بود.

 خانه: http://oghlon.ir

ششم) سال نو را به همه‌ی دوستان و خوانندگان این وبلاگ تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم مشکلات بوجود آمده را به سبب سال نو بر من ببخشند.

ارادت‌مند؛ اُغلن

برچسبها:

بدین‌وسیله به اطلاع می‌رسانم که این وبلاگ در حال اثاث‌کشی است. مدتی بود مرددانه قصد چنین کاری را داشتم که فیلتر شدن وبلاگ حجت را من تمام کرد. آدرس جدید اُغلن کبیر http://oghlon.ir است. البته فعلاً کمی آشفته است ولی قول می‌دهم که به تدریج اصلاح شود و شما می‌دانید که اُغلن کبیرتان خیلی خوش‌قول است. گودریون عزیز مایل به خواندن این وبلاگ هم از آدرس جدید فید استفاده کنند و قبلی را می‌توانند پاک کنند: http://oghlon.ir/?feed=rss2
گزیده‌ی مطالب سه ساله‌ی قبلی، به تدریج به آدرس جدید منتقل خواهد شد. پس اگر برخی مطالب تکراری دیدید تعجب نکنید.
وبلاگ قدیمی‌مان، یعنی همینی که الآن شما آن‌را می‌خوانید، دیگر به روز نخواهد شد. شاید هم پس از مدتی حذف شد.

برچسبها:

نمی‌دانم این‌جا نقطه‌ی شروع است یا پایان. این‌جایی که من رسیده‌ام دیگر کسی ارزشی بیش‌تر از خودم ندارد. و این‌که خودم آیا ارزشی دارم یا نه نیز سوال بسیار مهمی‌ست. دیگر نای جنگ برای‌م نیست. یعنی همه چیز ارزش خودشان را باخته‌اند. حالا دیگر غم‌گین‌ام نمی‌کند وقتی کسی صحبتی می‌کند که باید غم‌گین شوم، فقط نگاهی به او می‌کنم و حرف‌هایش را تأیید می‌کنم. این‌را ام‌روز فهمیدم وقتی کسی از فاجعه‌ای گفت که باید با شنیدن‌ش می‌مُردم ولی نمردم. همه چیز یکی شده‌اند. چیزی دیگر وجود ندارد. کسی شده‌ام که در خلاء زندگی می‌کند؛ چیزی پیرامون‌ش حس نمی‌کند، نمی بیند، نمی‌شنود و...
«اوه! یعنی من مرده‌ام؟!» این‌جا آن‌جایی‌ست که به یک‌باره بر انسان کشف می‌شود.

برچسبها:

این روزها فلسطین اشغالی‌ام. حال من دست خودم نیست. آمده‌ای اشغال کرده‌ای و پیش می‌روی. همه‌ی گذشته‌ام را با آمدن‌ت درحال فراموشی‌ام. نمی‌دانم چطور شده است. این منِ با تو، من دیگری‌ست؛ منی خالی از من‌یّت است. همه تویی. حال مانده‌ام چه کنم. می‌دانم این سنگ‌های کوچک غرور من نمی‌توانند تو را بیرون کنند؛ خوب می‌دانم غرور من در برابر رگبار نگاه‌ت نمی‌توانند که دوام بیاورند. اما چه باید کرد، مگر می‌شود به‌راحتی نیست شد و لبخند زد.
شاید هم قاهره‌ام؛ و تو در التحریر فریاد می‌کشی که من آمده‌ام و تو دیگر باید بروی. شاید باید بپذیرم‌ات. بله شاید بپذیرم‌ات. می‌پذیرم‌ات. من تو را دوست دارم، نمی‌توان‌ام که بُکش‌ام‌ت. من می‌پذیرم‌ات.
اما من تهران‌ام. تهران بودن‌ام واقعی‌تر است. آمده‌ای کشته‌ای مرا و می‌گویی خودت خودت را کشته‌ای. ادعا می‌کنی صرفاً تماشاچی بوده‌ای. می‌گویی خودت قتیلِ چشم‌های من شده‌ای. چطور باور کنم؟ این هم از آن حرف‌هاست! اگر فقط به نگاه و تلاقی‌شان بود چرا پس دیگران این‌گونه مرا نمی‌کشند؟! به خدا قسم که تو مرا کشته‌ای. فتانه تویی، بسیار فتنه‌کننده آن چشم‌های توست. آری همین است؛ «مرا تو بی‌سببی نیستی».

برچسبها: , ,

سهیل، پسرخاله‌ام با همه‌مان فرق می‌کرد. فیلسوف بود از همان دوران بچگی. یک روزِ صبح پائیزی که آفتاب بر فراز چمن‌های گسترده بر زیر برگ‌های زرد خشکیده می‌تابید، در آن هنگام که همه‌مان داشتیم گوسفندها را تماشا می‌کردیم، او از من سوال کرد «این گوسفندها از کجا می‌آیند؟!». این سوال سهیل آتشی در خرمن نادانی عالم کودکی ما زد و ما را به تفکری عمیق فرو برد. براستی این گوسفندها از کجا می‌آمدند و به کجا می‌رفتند؟ مدتی گذشت و من دیدم که یک گوساله چطور به دنیا می‌آید. وقتی سهیل را دیدم گفتم که من فهمیدم گاوها از کجا می‌آیند، گوسفندها از کجا می‌آیند، من همه‌ی این‌ها را فهمیدم. لبخند عجیبی به چهره‌اش نشست، با هیجان پرسید از کجا؟ گفتم «از کون مادرشان». خشک‌ش زد. لبخندش به سمت پائین خم گشت و بی‌اختیار گفت «اَه!». سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. بعد از آن، سهیل دیگر آن سهیل سابق نبود. دیگر غروب‌ها نمی‌آمد در حیاطِ خلوت دبیرستان دخترانه با ما فوتبال بازی کند. نمره‌های درس‌هایش همه اُفت کردند و حتی دیگر ماکارونی هم دوست نداشت.

برچسبها: ,

دراز کشیده بودم و گوش می‌دادم. به صداها. به صدای باران که می‌بارید. به صدای رد شدن اتومبیل از سطح خیس خیابان. صدای بلندگوی مسجد: «پروردگارا»، صدایش اما دور بود، دیگر به این‌جا نمی‌رسید. پسرکی که صدا زد «زهرا خانم!». صدای باد. گوش کردم به میز تحریرم که صدا داد بی‌خودی، لابد بخاطر انبساط و انقباض. صدای بوق ماشین. درب خانه‌ای که بسته شد. «سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی...» از ماشینی آمد که رفت. صدای سرفه‌های حسن‌نژاد. صدای باد.
من خوب گوش دادم، کسی مرا صدا نزد.

برچسبها:

برادرم به سی‌صد و چند صفحه‌ای فکر می‌کند که فردا باید بخواند. من اما دوراندیش‌ترم؛ به ترم بعد فکر می‌کنم، به تربیت‌بدنی یک و دو. به این ظلم مضاعف. به این‌که چرا نقاشی درسی عمومی نیست؛ این‌که ذهنِ خسته آرامش می‌خواهد، پرواز خیال می‌خواهد نه یک تن خسته با پاهای گرفته. حساب کرده‌ام در نیم‌ساعت فاصله‌ی بین دو کلاس نمی‌شود آمد خانه، دوش گرفت و برگشت دانش‌گاه. شکنجه‌ای‌ست. باید با همان تن‌ِ بوی‌ناک‌مان سر کلاس بنشینیم همه‌مان. پووف!

برچسبها:

یک نفر آدم مذکر بیست‌وچهار-پنج ساله‌ای هست حوالیِ خانه‌ی ما که تقریباً همه‌ی مردم منطقه او را می‌شناسند. غیبت‌ش اگر نباشد کمی چاق است، به سنت ایرانی-اسلامی شکم‌گنده‌ای پای‌بند است خلاصه. کنار خیابان می‌ایستد و اگر ماشین‌ت را نگه داری و پولی به او بدهی می‌گیرد. بعضی وقت‌ها هم می‌رود وسط خیابان، هی شروع می‌کند به سوت زدن و اشاره کردن به ماشین‌ها که یعنی تو برو، تو وایسا. ادای مأمورین زحمت‌کش راه‌نمایی‌ و رانندگی را در می‌آورد مثلاً، فکر می‌کند پلیس بودن خیلی کار خوبی‌ست. خُب البته کار خوبی‌ است. یک‌بار هم محرم بود که دیدم‌ش کنار خیابان، ادای مداح‌ها را در می‌آوُرد؛ طوری میکروفون خیالی به دست‌ش گرفته بود و ژست حاج نمی‌دانم چی‌چی را درمی‌آورد که انگار هزاران نفر با صدای او دارند سینه می‌زنند، «نصف شبا به تو تک می‌زنم، اگه جواب ندی پیامک می‌زنم!». خلاصه دل‌بر است؛ سرحال، خندان، اووووه.
شهریار اسم او را گذاشته «دیوانه».
آخرالزمان شده است آقاجان، آخرالزمان. طرف همین الآن‌ش بدون هیچ دردسری زندگی‌ش را می‌کند، می‌خندد، فکر می‌کند خیلی آدم مهمی‌ست، داد می‌زند، خوش است و... آن‌وقت ما این همه سگ‌دو می‌زنیم و مطالعات طاقت‌فرسا می‌نمائیم، آخرش هم هیچی. یعنی نمی‌توانیم به آن دل خودش برسیم. سهراب سپهری می‌فرماید «دل خوش سیری چند؟». همین شهریار خودش طی چندسال اخیر، چندبار  خواست خدا را بکشد، تیغ را گذاشته بود روی رگ گردن‌ش که از این زندگی سگی خلاص شود. همه می‌گذارند روی رگ دست‌شان، این گذاشته بود روی رگ گردن‌ش. جرأت نداشت ولی.
باری این‌جانب معتقد است که یک عده آدم دیوانه نشسته‌اند دنیا را دست‌شان گرفته‌اند نمی‌دانند با آن چه کنند، بعد به آن دو-سه نفر عاقل کاردرست می‌گویند دیوانه. آخرالزمان همین‌جوری شروع می‌شود دیگر.

برچسبها: ,

وقت‌هایی را که خسته‌ام، ذهن‌م وقتی توانایی دو دوتا چهارتا کردن را ندارد، دوست دارم بروم به یک نمایش‌گاه عکس. دیدن عکس واقعاً حال‌م را خوب می‌کند. درست است که چیزی از فوت‌وفن عکس و عکاسی نمی‌دانم ولی می‌توانم با دیدن عکس‌های خوب، سرِ ذوق بیایم. فلیکر همیشه حکم یک نمایش‌گاه بزرگ عکس را برای‌م داشته و دارد. این‌که بروم و عکس‌های جدید عکاسان محبوب خودم را ببینم یا پرسه‌های سرخوشانه‌ای بین طبیعت‌گرایانِ فلیکر داشته باشم برای‌م در حد شنیدن یک خبر خوش، شادی‌آور است.
این روزها فلیکر اما فیلتر است. چند ماهی هست که فیلتر است، من امید داشتم مثل دفعات قبل، بعد از چندوقت رفع فیلتر شود که نشد. مجبور شدم بیایم این‌جا و شخصاً ضمانت‌ش را بکنم، بگویم آقاجان این فلیکر بچه‌ی خوبی‌ست. زیرپای‌ش نشسته‌اند، بُهتان بی‌خودی زده‌اند. این‌که شب خواب ببینید، صبح فیلکر را فیلتر کنید اصلاً کار خوبی نیست. من مطمئن‌م عکس‌هایی هست که اگر خود شما هم ببینید خوش‌تان می‌آید، عکس‌های باب میل شما هم پیدا می‌شود بالاخره. خلاصه که آقاجان این بنده‌ی خدا اصلاً اهل براندازی و بی‌ناموسی و این حرف‌ها نیست. آزادش کنید لطفاً.

برچسبها: , , ,

من از خلق در رنج‌ نمی‌رنج‌ام، از این‌که او باید اسباب رنج من باشد می‌رنج‌ام، من از آن‌جا زمین خورده‌ام که به آن تکیه کرده بودم. نباید برنج‌ام؟ چرا، من این حق را به خودم می‌دهم و مگر نه این است که اشتیاق کشف‌های تازه که هبوط مجدد را حتی می‌طلبند از گذرگاه همین رنج‌ها حاصل‌ند؟ پس مرا با رنج حقی دیرین است و این‌دو از یک جداناشدنی‌ند. ای کاش چنین باشد. رنج‌ من معمار کینه‌سازی در دل‌م نبود، یک رفتگر تکیده‌ای بود که وقتی همه خواب بودند و خبر از اطراف‌شان نداشتند آرام آمد و پاک کرد، شست، همه‌ی آن‌چه را می‌بایست می‌بُرد را بُرد. رنج من خوب بود. وقتی دل‌م شکست، وقتی سر در گریبان، بی‌هیچ اعتماد به نفسی دردها را فرو می‌خوردم، دستی به سمت‌ام دراز شد و مرا در آغوش خود گرفت. آرام‌ام کرد. می‌گویند ید الله فوق ایدیهم، من این‌را نمی‌گویم اما، من دستی جز آن دست ندیده‌ام که بگویم کدام‌شان بالاتر بود. تنها «او» بود که مرا تنها رها نکرد. لازم بود. می‌دانم این همه دردی که بر دل‌م نشست، نقشه‌های پیچیده‌ی کسی بود که طرح‌های بلندمدت‌ش را جز خودش کسی نمی‌فهمید. این همه سال همه نقشه بود، یک پیکار. این همه سال، بله این همه سال. از وقتی لیلی به مکتب رفت، قیس مجنون شد و سال‌ها شروع شد، طرح او شروع شد و مجنون بی‌خبر، من بی‌خبر، تو بی‌خبر و همه‌ی آن‌ها که می‌شناسم‌شان بی‌خبر بودند. وقتی نااُمید بودم از همه‌گان، وقتی نزدیک‌ترینانِ معتمدم چنان کرده بودند، فاز دیگر آن نقشه پیاده شد؛ خودش را نشان داد و آغوش‌ش را گشود که یعنی در می‌کده باز است به روی‌ت. قطره‌ای «می» خوردم. شاید هم نصفه قطره‌ای. برای من زاهدپیشه که لب به آن نزده بودم هیچ‌گاه، همان بوی می کافی بود که مست‌م کند، بی‌خودم کند. خیلی بزرگ‌تر شدم، خیلی. اگر دیگر آن شهر را دوست نمی‌دارم نه به خاطر کینه است، که کینه‌توزان را جای «او» نیست، از روی حقارت واقعی آن‌جاست، دیگر «اوبه» آن‌چنان نمی‌ارزد که بخواهم همیشه به آن فکر کنم، دیگر آن‌جا تنها یادآور گذشته است، گذشته‌ای که من کوچک‌تر بودم از حالای خودم، وقتی که نمی‌فهمیدم چنینی که امروز می‌اندیش‌م. این‌گونه است که ساختمان‌های کج را کج می‌بینم و عوضیان را عوضی. دیگر به آن‌جا بر نمی‌گردم که «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.» آری به جرأت می‌گویم که این‌گونه است. و مشترک‌یم در این‌که همه‌ی راه‌ها به «او» ختم می‌شود که نهایت هر چیزی‌ست حقیقتاً و نمی‌شود جز به «او» برگشت. آن قاصدک که به نزدت آمد را در عجب‌ام که چطور ماجرا را برای‌ت نگفت، چرا این همه را نگفت، چرا نگفت که غمی را بر دلی هیچ‌گاه نمی‌ماند و کفرها ایمان می‌شود و گریه‌ها خنده. باید این‌ها را می‌گفت. شاید نمی‌دانست از کجا بگوید، از کجا شروع کند و چطور تعریف کند که این روزها را من نگران‌ام که مبادا دستی را که به سوی‌ام دراز شده است رها کنم، می‌ترسم از این‌که تنهایم بگذارد که مرا آن‌وقت پناهی نخواهد بود. فکرم این روزها همه این است. وقتی می‌لغزم، وقتی دست‌هایم در دست‌ش می‌لرزد، نگاهی به آن یک بیت شعر مولوی می‌اندازم. یک بیتی که داده‌ام با خط خوش نستعلیق نوشته‌اند و بر دیوار اتاق‌م، روبه‌روی میز لپ‌تاپ‌م چسبانیده‌ام که «بیمار شود عاشق اما بنمی‌میرد، ماه ارچه که لاغر شد استاره نخواهد شد». این والضحی‌ی من است که «ما ودعک ربک و ما قلی». این احوالات ماست. این آن‌ چیزی‌ست که تا به حال کسی نخواسته بود از من بشنود و تو اولین آن‌ها بودی. خوب آمدی، فهمیدی و مرا به گفتن واداشتی. چه کسی می‌تواند شیرینی نبات را منکر شود که من بتوانم خوبی‌ت را کتمان کنم؟ هیچ‌کس؛ و من هم از همان خیل عدم‌ام.

برچسبها: