بگذار بگذریم. دیگر حرفش را هم حتی نزنیم. چرا دوست داریم همه چیز اینقدر کش بیاید. من میدانم یک روز این کش آمدنها کار دستمان میدهد، یکهو که پاره شود دستمان اوخ میشود. ردش میماند آنوقت، خودت میدانی. نمیشود فراموشش کرد. درد دارد. تنها که بشوی و بشوم مجبور میشوی و میشوم که زل بزنیم به این رد مانده از گذشته، دست خودمان که نیست دستمان را نبینیم. بعد مجبور میشویم هزار جور دوز و کلک برای خودمان سوار کنیم که یادمان برود، بیخودی کتاب بخوانیم، فیلم ببینیم و خیلی کار احمقانهی دیگر تا بلکه فراموشمان شود؛ ولی نمی شود. یعنی نمیگذارند که بشود. هرکس که بیاید اشارهای به آن میکند و احوالاتمان را میپرسد که یعنی حواسمان به تو هست، ما دوستت داریم. اما تو که بهتر میدانی «اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمیست كه همچنانكه تو را میبوسند در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.» خواسته یا ناخواسته.
میبینی! این همه عواقب دارد؛ پس بگذار تمامش کنیم. همینجا قضیه را ختم به خیر کنیم. میدانم ختم به خیر نمیشود ولی باید از این غصهها ترسید. بگذار من بروم آن قیچی کوچک را از کمد بردارم، خوب نمیبُرَد ولی میشود دونفری از پسش برآمد؛ تو یک سویش را بگیر من بادقت پارهاش میکنم به دو قسمت مساوی کوچک که دیگر آنقدرها کش نیاید. اینطوری خوب است؛ کمتر بد است. باور کن!
برچسبها: هذیان
پدرم بالای سرم می ایستاد و می گفت بخوان! بخوان ناوات! الان که فکر می کنم می بینم محمدِ کوچک و معصومی بودم زیر بار اجبار جبرئیلی که نمی توانم-بخوانمِ مرا نمی فهمید! می خواندم. می گفت جوری بخوان که انگار برای تو نوشته اندش! می خواندم. همیشه جوری می خواندم که انگار پدرم برای من نوشته باشد. نویسنده در فاصله ی میان امر پدرم و اطاعت من می مُرد. گم می شد و گورش را گم می کرد. بعدتر ها بود که نویسنده ها از گورهایشان برخواستند و رستاخیزشان آغاز شیطنت های من شد در آستان خدایی پدرم! نویسنده ها با کتاب ها و معجزاتشات صف به صف در فاصله ی سرکشی های نمی خوانم-نمی خواهم های من قد کشیدند و برای خودشان جایی وا کردند!
الان بعد از سال ها دلم خواست جوری بخوانم که خودم هم باورم بشود برای من نوشته شده این متن! متنت را می خوانم و اشکی می چکانم. نمی دانم چرا این روزها نمی شود متن هایت را بی اشک خواند! شاید ربطی ندارد به حال و هوای متن های تو و حوالی چشم های من هوا ابری-بارانی است. شاید!
این اشک اما نچکید ته کاسه ی دلم و سنگین تر نکرد دلم را! سبک ترم کرد! حالا حتی اگر خودت هم بیایی و انکار کنی که این متنت مخاطب خاص ندارد یا دارد و تو نیستی من زیر بار نمی روم!:)
باز نمی گردم به کودکی های بعثتم! باز می گردم به نوجوانی و متنت را جوری می خوانم که او برایم نوشته:)برمی گردم و جوری می خوانمش که انگار من برای او نوشته امش! گمانم مخالفتی نداشته باشد! او دست هایم را دوست داشت و دست هایش از دوری جزوه های بدخط من تب می کرد! من دست هایش را دوست می داشتم و دوست می دارم! همیشه برای آنها بوده نوشتن هایم! حالا یک موقعی جزوه های آناتومی می نوشتم و جزوه های مدار یک و دویش را پاک نویس می کردم و حالا...! به هر حال امشب ستاره های ما مطابقند بر مدار مدارای خطوط نوشته ی تو! این جور موقع ها معمولاً تشکر می کنند نه؟ :)
فشار بده رو کمک منم حساب کن
دمت گرم دادا!!
زودتر ببرش
ببرش تا آزادی رو حس کنی
خيلييييييييي:)
اما خنده ي تلخي مهمان دلم شد.........!!!!!
احساساتی شدم
ممنون
چه عرض کنم. متنها رو شما معنا میکنید. نظریهی مرگ مولف رولان بارت است فکر کنم که یک همچین چیزی را مطرح میکند. این نوشته برخلاف متنهای دیگرم چیزی نبود که روی دلم مانده باشد تا برایتان بگویم که سبک شوم، بیشتر به یک مانور نوشتاری میماند.
@ حضرت خضر
سلام عیلکم؛ چه عجب! اشکانوتتان که به روز نمیشود، آن وبلاگتان هم که همینطور. فیلترشدهها هم که بماند. یادم هست گفته بودید این وبلاگستان جای خالهزنک بازیها شده، یه چند وقتی هست که میخواستم بگم بله؛ دقیقاً.
@ میچیکو
مرسی برادر.
@ رضا
چشم؛ میبرم.
@ دیلماج بانو
خیلی متشکرم. آزادی خیلی خوب است ولی رهایی به این سادگیها نیست.
@ سمیه
کاملاً موافقم.
@ وحیده
ممنون؛ حالا چرا خندهتون گرفت؟ یکی از دوستان گریهش گرفته بود، شما میخندید؟!
@ سبک جدید
خواهش میکنم. راستی شما چرا دیگه وبلاگتون رو به روز نمیکنید؟
@ سمانه
لطف دارید شما. این دیدگاه شماست که به متنها زیبایی میدهد.
چسبید
واخ قارا گوز کسیب دینیب بولیان بولسادا... سنگ آیدیان کشینگ قیچی بیلن هم کسیب بولمایادا ... "اجو"
ولی مسخره است که بخاطر ترس از آینده چیزی رو که دوستش داری رها کنی . خب هر وقت قطعش کنی درد داره .از من می شنوی هیچ وقت عشق الانت رو به خطر جدائی احتمالی نفروش . فراق عشق هم به زندگی معنا میده مثل وصالش :)
اجو بیزینگ اینترنتی اجکهمیز در.
http://seslidaglar.blogspot.com/
@ نیمتنه
چسبیدن درد که نداشت؟
@ زروان
ماشاالله به ذکاوتتون لکن ما که قصدی برای بریدن نداشتیم، بریدند. ما هم گفتیم بهتر است خاطرات را ببریم.
چند وقتی نبودم ... الان که اومدم دیدم این 3 تا پست آخرت چقدر با حال و هوای من جوره ....
عجب ..
راستي تركي شما با مال ما خيلي فرق داره ها!!!
كلي زحمت كشيدم تا تونستم يه چيزايي از حرفاي ناشناس بالايي بفهمم:))
پس من درد مشترکام، مرا فریاد کن.
@ سرابساز سوداستیز
خُب من برای پیش گیری از اینها میگم بریدن خوب است.
@ وحیده
البته چون اینجا حالت نوشتاری داره فهمیدنش سخته، حتی من خودم هم به زور اینها رو درک میکنم. ما که ترکی شما رو میفهمیم، قبلاً با یه دوست تبریزی اومدیم ترکی و ترکمنی رو مقایسه کردیم دیدیم خیلی تفاوتی نداره، فقط لهجهی ما کمی مشکلتر از مال شماست، واسه همین شما توی درک ترکمنی بیشتر به زحمت می افتین. اون دوستم میگفت ۷۰ درصد حرفهای ترکمنیِ من رو متوجه میشه. یه بار که کلیات طرز گویش به دستت بیاد فکر نکنم مشکل خاصی باشه.
فرق نداره :)
فقط بعضیا هستن که از کش دادن ماجراها خوششون میاد... که از به نتیجه رسیدنش هیچی گیرشون نمیاد!!