بگذار بگذریم. دیگر حرف‌ش را هم حتی نزنیم. چرا دوست داریم همه چیز این‌قدر کش بیاید. من می‌دانم یک روز این کش آمدن‌ها کار دست‌مان می‌دهد، یک‌هو که پاره شود دست‌مان اوخ می‌شود. ردش می‌ماند آن‌وقت، خودت می‌دانی. نمی‌شود فراموش‌ش کرد. درد دارد. تنها که بشوی و بشوم مجبور می‌شوی و می‌شوم که زل بزنیم به این رد مانده از گذشته، دست خودمان که نیست دست‌مان را نبینیم. بعد مجبور می‌شویم هزار جور دوز و کلک برای خودمان سوار کنیم که یادمان برود، بی‌خودی کتاب بخوانیم، فیلم ببینیم و خیلی کار احمقانه‌ی دیگر تا بلکه فراموش‌مان شود؛ ولی نمی شود. یعنی نمی‌گذارند که بشود. هرکس که بیاید اشاره‌ای به آن می‌کند و احوالات‌مان را می‌پرسد که یعنی حواس‌مان به تو هست، ما دوست‌ت داریم. اما تو که به‌تر می‌دانی «اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمی‌ست كه هم‌چنان‌كه تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.» خواسته یا ناخواسته.
می‌بینی! این همه عواقب دارد؛ پس بگذار تمام‌ش کنیم. همین‌جا قضیه را ختم به خیر کنیم. می‌دانم ختم به خیر نمی‌شود ولی باید از این غصه‌ها ترسید. بگذار من بروم آن قیچی کوچک را از کمد بردارم، خوب نمی‌بُرَد ولی می‌شود دونفری از پس‌ش برآمد؛ تو یک سوی‌ش را بگیر من بادقت پاره‌اش می‌کنم به دو قسمت مساوی کوچک که دیگر آن‌قدرها کش نیاید. این‌طوری خوب است؛ کم‌تر بد است. باور کن!
 

برچسبها:

22 Comments:
Blogger aji navat گفت که :
:)

پدرم بالای سرم می ایستاد و می گفت بخوان! بخوان ناوات! الان که فکر می کنم می بینم محمدِ کوچک و معصومی بودم زیر بار اجبار جبرئیلی که نمی توانم-بخوانمِ مرا نمی فهمید! می خواندم. می گفت جوری بخوان که انگار برای تو نوشته اندش! می خواندم. همیشه جوری می خواندم که انگار پدرم برای من نوشته باشد. نویسنده در فاصله ی میان امر پدرم و اطاعت من می مُرد. گم می شد و گورش را گم می کرد. بعدتر ها بود که نویسنده ها از گورهایشان برخواستند و رستاخیزشان آغاز شیطنت های من شد در آستان خدایی پدرم! نویسنده ها با کتاب ها و معجزاتشات صف به صف در فاصله ی سرکشی های نمی خوانم-نمی خواهم های من قد کشیدند و برای خودشان جایی وا کردند!
الان بعد از سال ها دلم خواست جوری بخوانم که خودم هم باورم بشود برای من نوشته شده این متن! متنت را می خوانم و اشکی می چکانم. نمی دانم چرا این روزها نمی شود متن هایت را بی اشک خواند! شاید ربطی ندارد به حال و هوای متن های تو و حوالی چشم های من هوا ابری-بارانی است. شاید!
این اشک اما نچکید ته کاسه ی دلم و سنگین تر نکرد دلم را! سبک ترم کرد! حالا حتی اگر خودت هم بیایی و انکار کنی که این متنت مخاطب خاص ندارد یا دارد و تو نیستی من زیر بار نمی روم!:)
باز نمی گردم به کودکی های بعثتم! باز می گردم به نوجوانی و متنت را جوری می خوانم که او برایم نوشته:)برمی گردم و جوری می خوانمش که انگار من برای او نوشته امش! گمانم مخالفتی نداشته باشد! او دست هایم را دوست داشت و دست هایش از دوری جزوه های بدخط من تب می کرد! من دست هایش را دوست می داشتم و دوست می دارم! همیشه برای آنها بوده نوشتن هایم! حالا یک موقعی جزوه های آناتومی می نوشتم و جزوه های مدار یک و دویش را پاک نویس می کردم و حالا...! به هر حال امشب ستاره های ما مطابقند بر مدار مدارای خطوط نوشته ی تو! این جور موقع ها معمولاً تشکر می کنند نه؟ :)

Anonymous حضرت خضر گفت که :
آره آقا
فشار بده رو کمک منم حساب کن

Blogger میچیکو گفت که :
عالی بود.خیلی عالی بود.
دمت گرم دادا!!

Blogger رضا گفت که :
منم از کش دادن ها متنفرم
زودتر ببرش

Blogger دیلماج بانو گفت که :
قشنگ بود. دوستش داشتم. جمله هات حرف دل خیلی ها بود.
ببرش تا آزادی رو حس کنی

Anonymous سمیه گفت که :
گاهی خاطرات آنقدر پررنگند که نمی شود فراموششان کرد حتی اگر بخواهیم

Anonymous وحيده گفت که :
خيلي خوب بود!!!
خيلييييييييي:)
اما خنده ي تلخي مهمان دلم شد.........!!!!!

Anonymous سبک جدید گفت که :
فقط یک کلام!!! تشنج کردم!!!!
احساساتی شدم
ممنون

Anonymous سمانه گفت که :
چرا حالم یک جور دیگر میشود وقتی این نوشته را می خوانم و نوشته ی پست قبل را و پست قبلترش را حتی! یک جور که نمی شود گفت که اگر دو سه بار بخوانی در سکوت ممکن است یک قطره ی کوچک و معصوم از گوشه ترین ناحیه ی چشمت راهش را باز کند و برود به انحنای گونه هایت....یک جوری که شب که می آیی بخوابی به پنجره ی بسته ی اتاقت نگاه می کنی و یاد آن بوهای بهار نارنج و اطلسی می افتی که در پست قبل گفته شد...که نگران پاره شدنِ طناب و اوخ شدن دستهایت می شوی...خوب نوشتید.

Blogger اُغلن کبیر گفت که :
@ آجی ناوات
چه عرض کنم. متن‌ها رو شما معنا می‌کنید. نظریه‌ی مرگ مولف رولان بارت است فکر کنم که یک هم‌چین چیزی را مطرح می‌کند. این نوشته برخلاف متن‌های دیگرم چیزی نبود که روی دلم مانده باشد تا برای‌تان بگویم که سبک شوم، بیش‌تر به یک مانور نوشتاری می‌ماند.

@ حضرت خضر
سلام عیلکم؛ چه عجب! اشکان‌وت‌تان که به روز نمی‌شود، آن وبلاگ‌تان هم که همین‌طور. فیلترشده‌ها هم که بماند. یادم هست گفته بودید این وبلاگ‌ستان جای خاله‌زنک‌ بازی‌ها شده، یه چند وقتی هست که می‌خواستم بگم بله؛ دقیقاً.

@ میچیکو
مرسی برادر.

@ رضا
چشم؛ می‌برم.

@ دیلماج بانو
خیلی متشکرم. آزادی خیلی خوب است ولی رهایی به این سادگی‌ها نیست.

@ سمیه
کاملاً موافقم.

@ وحیده
ممنون؛ حالا چرا خنده‌تون گرفت؟ یکی از دوستان گریه‌ش گرفته بود، شما می‌خندید؟!

@ سبک جدید
خواهش می‌کنم. راستی شما چرا دیگه وبلاگ‌تون رو به روز نمی‌کنید؟

@ سمانه
لطف دارید شما. این دیدگاه شماست که به متن‌ها زیبایی می‌دهد.

Blogger aji navat گفت که :
عجب موجودی هستی اُغلن! مانورهایی می دهی! رحم کن برادر! رحم کن!باز به صداقتت:)

Anonymous نیم تنه گفت که :
جانا سخن از زبان ما میگویی
چسبید

Anonymous ناشناس گفت که :
ایچیمده بیر زاد یانان یالی بولدی مطلبی اوقامدا ...
واخ قارا گوز کسیب دینیب بولیان بولسادا... سنگ آیدیان کشینگ قیچی بیلن هم کسیب بولمایادا ... "اجو"

Blogger aji navat گفت که :
سویجی دیلینا دونین اجوجان:-*

Anonymous زروان گفت که :
خب حمل بر خودستائی نباشه من فهمیدم که یک مانور ادبیه ولی اینطور هم نیست که کاملا بی ربط با زندگیت باشه یک دغدغه ایه ته ذهنت که فکر می کنی در آینده دور ممکنه بهش برخورد کنی
ولی مسخره است که بخاطر ترس از آینده چیزی رو که دوستش داری رها کنی . خب هر وقت قطعش کنی درد داره .از من می شنوی هیچ وقت عشق الانت رو به خطر جدائی احتمالی نفروش . فراق عشق هم به زندگی معنا میده مثل وصالش :)

Blogger اُغلن کبیر گفت که :
@ ناوات
اجو بیزینگ اینترنتی اجکه‌میز در.
http://seslidaglar.blogspot.com/

@ نیم‌تنه
چسبیدن درد که نداشت؟

@ زروان
ماشاالله به ذکاوت‌تون لکن ما که قصدی برای بریدن نداشتیم، بریدند. ما هم گفتیم بهتر است خاطرات را ببریم.

کم تر بد است ....


چند وقتی نبودم ... الان که اومدم دیدم این 3 تا پست آخرت چقدر با حال و هوای من جوره ....
عجب ..

لای کتاب را باز میکنی، کافی ست یکی به دیگری بگوید "عزیزم" آنوقت دلت می گیرد و تنگ می شود و می بندی و می گذاری کنار. فیلم را آتش می کنی، کافی ست کسی دست کسی را بگیرد یا لبی روی لبی بلغزد. فیلم را خاموش می کنی و می گذاری کنار. می روی موسیقی را بغل می کنی. کافی ست طرف بگوید I still feel the pain, I Still feel your love . آنوقت مچاله می شوی و موزیک را هم تف می کنی بیرون. بعد بلند می شوی و می روی سراغ دوستانت تا فراموش کنی بالاخره. تا تو را می بینند "از فلانی چه خبر؟" ، "غصه نخور! ارزش نداره!" ، "دلت تنگ شده؟" ، "کونت پاره شده؟" ، "دهنت سرویس شده؟" ، "عیب نداره! واسه هم پیش میاد" ... اینجاست که دیگر می فهمی جدایی جدا از خود جدایی واقعا درد دارد

Anonymous وحيده گفت که :
خنده ي تلخ چيزي كمتر از گريه نيست.....!

راستي تركي شما با مال ما خيلي فرق داره ها!!!
كلي زحمت كشيدم تا تونستم يه چيزايي از حرفاي ناشناس بالايي بفهمم:))

Blogger اُغلن کبیر گفت که :
@ نازنین
پس من درد مشترک‌ام، مرا فریاد کن.

@ سراب‌ساز سوداستیز
خُب من برای پیش گیری از این‌ها می‌گم بریدن خوب است.

@ وحیده
البته چون این‌جا حالت نوشتاری داره فهمیدن‌ش سخته، حتی من خودم هم به زور این‌ها رو درک می‌کنم. ما که ترکی شما رو می‌فهمیم، قبلاً با یه دوست تبریزی اومدیم ترکی و ترکمنی رو مقایسه کردیم دیدیم خیلی تفاوتی نداره، فقط لهجه‌ی ما کمی مشکل‌تر از مال شماست، واسه همین شما توی درک ترکمنی بیش‌تر به زحمت می افتین. اون دوستم می‌گفت ۷۰ درصد حرف‌های ترکمنیِ من رو متوجه می‌شه. یه بار که کلیات طرز گویش به دست‌ت بیاد فکر نکنم مشکل خاصی باشه.

تلخ بود ... تلخ

Anonymous کوچ نورد گفت که :
اوهوم... کش دادن بی دلیل، همیشه بلا ملا سر آدم میاره... البته با دلیلشم همینه!!

فرق نداره :)

فقط بعضیا هستن که از کش دادن ماجراها خوششون میاد... که از به نتیجه رسیدنش هیچی گیرشون نمیاد!!