نمیشود کُشت؛ باور بفرمائید نمیشود. من که قاتل خویشم هم نمیتوانم چنین ساده معدوم کنم آن همه را. نمیگویم این همه را و میگویم آن همه را تا بدانی سعی کردهام جدا شوم، دور شوم و بگریزم از آنها، از اوقات دور، از بوی گلها، از تو؛ ولی نمیشود. گفتی که بُکش من را؛ میشود، خواستن توانستن است و تو میتوانی. گوشهای من اما دراز نیست؛ یعنی میدانم اینچنین زندگی ساده نیست. «من عاش مات و من مات فات» حاشا و کلا اگر چنین باشد. تو را میخواهم برای خودم نگه دارم؛ میخواهم نگهت دارم و برایت تعریف کنم که دیشب چه خواب دیدهام، میخواهم به تو بگویم که در خوابم شبی را دیدهام که آسمان تاریکش دو ماه داشت؛ یکیشان آنوقت کمی به راست رفت، خورشید شد و همهی دنیا را روشن کرد. به خدا راست میگویم، اصلاً «کور شوم اگر دروغ بگویم». حالا تو محلم نگذار، خودت را هی به نشنیدن بزن که یعنی من مُردهام. ولی من باورم نمیشود. من که میدانم گوش تیز کردهای و حرفهایم را گوش میکنی و منتظری تا من بروم که یواشکی کتاب تعبیرخوابت را باز کنی؛ اما وقتت را بیهوده تلف نکن، این خوابی را که من دیدهام کسی ندیده است. خوابی را هم که تو برای من دیدهای کسی ندیده است. من میدانم.
برچسبها: هذیان
این روزها اما افتاده ام به شک! سر می زنم به دوستانم و می بینم حرف دل مرا قلم ایشان بهتر بیان کرده و دست می کشم از خط خطی کردن و می نشینم به خواندن و تکرار واژه های دوستان!
حرف دل مرا زده ایی اغلن! ساکت شده ام!ساکتم کرده ای! کاش توی یکی از همین نامه هایی که می نویسی به "او" بگویی من نیز دوستش می داشته و می دارم، چه بنویسم، چه ننویسم!
ناوات
خیلی حرفه ای وصف حال کرده بودی. (ساغول)