واقعیتیست که ذات آدمی به یک اندازهای –حالا هر چقدر هم کم- دوست دارد نمک به زخم خودش بپاشد، دوست دارد زخم رو به بهبودی را با ناخن خیالش بخراشد و ذکر مصیبت بخواند برای خودش و هایهای گریه کند. آدمها اینطورند. دلشان میخواهد همیشه آن آدم مظلومهی داستانهای زندگی باشند که زیر یوغ ستم و بدرفتاریهای این و آن، صبوری کردهاند و صبوری کردهاند. دوست دارند کوزت باشند، امام حسین باشند در حد خودشان. وگرنه چه معنی میدهد آدمها بیایند خاطرات تلخی را که داشتهاند مدام و گاهوبیگاه در ذهن مرورشان کنند و حتی پیازداغش را هم آنقدر زیاد کنند تا آتشی در دلشان شعله بگیرد که جنگلهای گلستان از شرمندهگیِ این همه مظلومیت، دود شوند بروند هوا. این همه خاطرهی خوب هست که میتواند به آدم انرژی بدهد تا ناخودآگاه نیشمان باز شود و شنگولیت وجودمان مضاعف؛ ولی مازوخیسم روحی گویا بیشتر باب میل است؛ نمیدانم چرا.
× عنوان از سعدی
برچسبها: تحلیل پای منقل
حتماً باید به همه ثابت کنیم که بدبخت ترینه عالمیم.
یک دوستی یک زمانی معتقد بود که زن ها مازوخیستن و مردها سادیست! اون زمان ها اعتقاداتش برام حجت بود.و از اونجایی که تو خودم این خودآزاری های هر روزه رو می دیدم به نظرم رد خور نداشت نظریه اش. اما حالا در عین مازوخیسم دارم سعی می کنم خُلف قضیه رو ثابت کنم:)ولی این هیچی از قشنگی های متنت برام کم نمی کنه:)
من كه خودم به شخصه گرفتارشم!تا ميام خاطرات خوشي رو كه داشتم تو ذهنم مرور كنم،نميدونم چي ميشه كه اشباح خبيسه:) بهم اجازه نميدن!انگاري كه رو پيشونيم نوشته شده كه هميشه بايد با ياد و خاطره ي مصيبتايي كه داشتم زندگي كنم...
:((((((
مث هميشه زيبا بود:)))
من که اینرو دربارهی خودم نگفتم که. تحلیل پای منقل بود صرفاً.
مال خاطرات بده... درشو باز می کنم... خاطرات بد و می ریزم توش.. دوباره چالش می کنم!!
مگر بعضی وقتا که یکی بیاد گیر بده... مجبور بشم دوباره درشو باز کنم!!
گولمه اغلن،يونا هر يريگ بارمدا مازوخيسم دا قايشاريب گليا...اوز يازان زادلامدا با شي:)
شايد به اين خاطر كه هيچكي به اندازه خود آدم حق نداره دلش براي خودش بسوزه...حالا هر چي نك و نالش بيشتر،احتمالا دلسوزيشم بيشتر:)
گمونم تو ایران این مدلیه
از ترس اینکه کسی ازمون پول قرض نگیره هی میگیم ما بدبختیم :))
be vaghte tanhaee,che eshkali darad??
ya shayad ham inkar yek reflex tabieest baraye aram kardane khodeman,bekhatere esbate bigonahieman bekhod
یه جورایی بله!
@ الهام
احتمالاً همینطوره؛ شاید هم نوعی مشکل روانیه!
@ وحیده
میخوای یه ورد بهت یاد بدم دیگه ارواح خبیثه نیان پیشت؟ :)
@ حضرت خضر (ع)
به راستی که اینچنین است.
@ معلم علی
آخه شماها که نمیآین ملت رو راهنمایی کنین، من مجبور میشم این مسئولیت سنگین رو به عهده بگیرم. من تو همین دوستان وبلاگنویسام سه تا روانشناس میشناسم که هیچکدومشون کاری به روانشناسی ندارن.
@ کوچنورد
درود بر شما.
@ بهار
تفسیر قشنگیه؛ اگه اینجوری باشه که خوبه.
@ ناوات
من که به این راحتیها به دل نمیگیرم که D:
@ نیمتنه
آره؛ خودم هم برچسبش رو دوست دارم.
@ Moon
آره من هم فکر میکنم یکی از عللش میتونه همین تبرئه کردن خود باشه.
من زودتر ازینا باید تغییر این معبد و بارگاه رو تبریک می گفتم پیامبر... نه؟!
ولی اینجوری شبیه پیامبرای مدرن می شی...با درو دیوار و خطوط آبی...
گفتی خاطره اتفاقا همین امشب یک عدد خاطره نوشته ام ..حالا نمیدانم همان مازوخیسم باعث شد یا هر خیسم دیگری :)
خوشحال میشم بازه ببینمتان آنورها
:))))
انگار اون وقتی که خدا ! داشته آدمو با گل می ساخته { با کسره ) اشک هم چاشنی اش کرده..
اصلا اینا ! میگن هر کسی مسلمونه باید محزون باشه !
آره اغلن ؟
:)
@ کوچنورد
پیامبرتان بخشنده است؛ نگران نباشید :)
@ خآتون خآموش
شما لطف داری. میخوانمتان.
@ سمیه
آره دیگه؛ برای خودش بهانه جمع میکنه.
@ وحیده
خب حالا باید فکر کنم. ;)
@ ستاره
حالا حرفهای اینا رو شما زیاد جدی نگیرید.
البته اگه متعادل باشه بد نیست یعنی همونقدر که از خاطرات غمانگیز مینویسیم از خوشیها هم بنویسیم.