«سگهای خانگی، مرز میان آشنایی و بیگانهگی هستند.» و من رهگذر خوشخیالی بودم مورد هجوم همهی سگان آبادی که به صدای بلند غریبهگیام را فریاد میکردند. من اشتباه کرده بودم، میدانم؛ اشتباهی مهلک که خون به رگانام خشک میکند تصور گاه و بیگاهاش. اشتباهی که خشمها را مهر میدید و قهرها را لطف؛ یعنی این دل ما اسیر خزعبلات یک مجنون شده بود که «اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا جام مرا بشکست لیلی!». شرمندهام، جوانی کرده بودم. حالم دست خودم نبود، نمیفهمیدم. ببخشید که سگانتان را حرص میدادم، صدای سگها باید حسابی اذیتتان کرده باشد. دیگر اما من پرسهزن خیالهای خود نخواهم بود؛ حالا دیگر امید به نااُمیدی از شما غریبهگان دارم و این خیلی خوب است. میخواهم به این سیر تنهایی آدمها احترام بگذارم، به این بیکسیها!
برچسبها: هذیان
فرصت نکردم که برگردم باقی نوشته های اخیرت رو بخونم هنوز. فقط اومدم بگم امروز رو صخره های اسکله ای نشستم که سال هاست هیچ کشتیی اونجا پهلو نمی گیره و به تو و دلتنگی هات فکر کردم. سرد بود. قاصدکی که به ریشه های چارقدم گیر کرده بود دلگرمم کرد ولی. به نیت تو آزادش کردم. بار دیگر اگر به شهری که من دوستش می دارم بازگشتی به نیت من خودت را از غم هایت آزاد کن! و به دریایی که من دوستش می دارم لبخند بزن:)
قشنگ بود پسر