من از خلق در رنج نمیرنجام، از اینکه او باید اسباب رنج من باشد میرنجام، من از آنجا زمین خوردهام که به آن تکیه کرده بودم. نباید برنجام؟ چرا، من این حق را به خودم میدهم و مگر نه این است که اشتیاق کشفهای تازه که هبوط مجدد را حتی میطلبند از گذرگاه همین رنجها حاصلند؟ پس مرا با رنج حقی دیرین است و ایندو از یک جداناشدنیند. ای کاش چنین باشد. رنج من معمار کینهسازی در دلم نبود، یک رفتگر تکیدهای بود که وقتی همه خواب بودند و خبر از اطرافشان نداشتند آرام آمد و پاک کرد، شست، همهی آنچه را میبایست میبُرد را بُرد. رنج من خوب بود. وقتی دلم شکست، وقتی سر در گریبان، بیهیچ اعتماد به نفسی دردها را فرو میخوردم، دستی به سمتام دراز شد و مرا در آغوش خود گرفت. آرامام کرد. میگویند ید الله فوق ایدیهم، من اینرا نمیگویم اما، من دستی جز آن دست ندیدهام که بگویم کدامشان بالاتر بود. تنها «او» بود که مرا تنها رها نکرد. لازم بود. میدانم این همه دردی که بر دلم نشست، نقشههای پیچیدهی کسی بود که طرحهای بلندمدتش را جز خودش کسی نمیفهمید. این همه سال همه نقشه بود، یک پیکار. این همه سال، بله این همه سال. از وقتی لیلی به مکتب رفت، قیس مجنون شد و سالها شروع شد، طرح او شروع شد و مجنون بیخبر، من بیخبر، تو بیخبر و همهی آنها که میشناسمشان بیخبر بودند. وقتی نااُمید بودم از همهگان، وقتی نزدیکترینانِ معتمدم چنان کرده بودند، فاز دیگر آن نقشه پیاده شد؛ خودش را نشان داد و آغوشش را گشود که یعنی در میکده باز است به رویت. قطرهای «می» خوردم. شاید هم نصفه قطرهای. برای من زاهدپیشه که لب به آن نزده بودم هیچگاه، همان بوی می کافی بود که مستم کند، بیخودم کند. خیلی بزرگتر شدم، خیلی. اگر دیگر آن شهر را دوست نمیدارم نه به خاطر کینه است، که کینهتوزان را جای «او» نیست، از روی حقارت واقعی آنجاست، دیگر «اوبه» آنچنان نمیارزد که بخواهم همیشه به آن فکر کنم، دیگر آنجا تنها یادآور گذشته است، گذشتهای که من کوچکتر بودم از حالای خودم، وقتی که نمیفهمیدم چنینی که امروز میاندیشم. اینگونه است که ساختمانهای کج را کج میبینم و عوضیان را عوضی. دیگر به آنجا بر نمیگردم که «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.» آری به جرأت میگویم که اینگونه است. و مشترکیم در اینکه همهی راهها به «او» ختم میشود که نهایت هر چیزیست حقیقتاً و نمیشود جز به «او» برگشت. آن قاصدک که به نزدت آمد را در عجبام که چطور ماجرا را برایت نگفت، چرا این همه را نگفت، چرا نگفت که غمی را بر دلی هیچگاه نمیماند و کفرها ایمان میشود و گریهها خنده. باید اینها را میگفت. شاید نمیدانست از کجا بگوید، از کجا شروع کند و چطور تعریف کند که این روزها را من نگرانام که مبادا دستی را که به سویام دراز شده است رها کنم، میترسم از اینکه تنهایم بگذارد که مرا آنوقت پناهی نخواهد بود. فکرم این روزها همه این است. وقتی میلغزم، وقتی دستهایم در دستش میلرزد، نگاهی به آن یک بیت شعر مولوی میاندازم. یک بیتی که دادهام با خط خوش نستعلیق نوشتهاند و بر دیوار اتاقم، روبهروی میز لپتاپم چسبانیدهام که «بیمار شود عاشق اما بنمیمیرد، ماه ارچه که لاغر شد استاره نخواهد شد». این والضحیی من است که «ما ودعک ربک و ما قلی». این احوالات ماست. این آن چیزیست که تا به حال کسی نخواسته بود از من بشنود و تو اولین آنها بودی. خوب آمدی، فهمیدی و مرا به گفتن واداشتی. چه کسی میتواند شیرینی نبات را منکر شود که من بتوانم خوبیت را کتمان کنم؟ هیچکس؛ و من هم از همان خیل عدمام.
برچسبها: مراسلات