پدربزرگم غروب یک روز جمعه بود که مُرد. بچههایش آمده بودند خانهاش، تقریباً همه میدانستند که این آخرین لحظات این دنیای پیرمرد است. النهایه هم روی دستهای خالهام تمام کرد. من آنجا نبودم آنوقت، وصفاش را اینگونه شنیدم. من آخرینباری که دیده بودماش تقریباً به یکماه قبل از این ماجرا برمیگشت، به وقتیکه تازه از بیمارستان آورده بودندش خانه، گوشهی اتاق، روی تختی چوبی خوابیده بود. دیگر نای صحبت کردن هم نداشت. به زور دستهای لاغرشدهاش را بلند میکرد. برای من باورش سخت بود که قویترین مردی که تابحال دیده بودم، کسیکه چهارستون بدنش سالم بود و همیشه راست راه میرفت، به مدتی کوتاه اینگونه شود. پسرخالهی بزرگام جلال، گریهاش گرفته بود. من ولی فقط ناراحت شدم، گریهام نگرفت، حتی وقتی مُرد هم گریهام نیامد.
من فقط روز خاکسپاری پدربزرگام را بودم، همان روز برگشتم خانه. مادرم آنجا ماند، گریه میکرد، پدرم هم صدای گریه از خودش درمیآورد. هیچ کدام از روزهای دیگر مراسماش را نبودم. این مرا عذابم میدهد، مطمئناً پدربزرگام را بر من حقی بیشتر از اینها بود. او حق بیشتری به گردن من داشت که چنان دیگرانِ غریبه فقط روز تشییعاش بیایم و بروم؛ ناسلامتی او پدربزرگام بود، خویشاوند نسبی درجه اول از طبقهی دوم من بود. کوچکتر که بودیم به ما پول میداد که برویم لواشک و پُفکنمکی بخریم و بین خودمان تقسیم کنیم، ما را با خودش اینور و آنور میبُرد، یکبار هم رفتیم و با هم کباب خوردیم، مثل دو مرد...
چند روز قبل مادرم میگفت صد روز از رفتناش گذشته. خواستم لااقل اینجا، لابهلای نوشتههای گاه به گاهام که برایم به یادگار میمانند، یادی هم از او کنم، خواستم که اسمش را ببرم و بگویم او -عربعلی- پدربزرگ خوب من بود که مُرد، و من واقعاً متأسفم.
برچسبها: بر شانهی من کبوتریست, پرترهی مکتوب
یاتان یری یاختی بولسئن .
گویا در این مورد خصوصیات مشابهی داریم. چرا که من معمولا در روز هفتم یا بعد برای تسلیت گویی میروم . البته من پدر بزرگهایم را ندیدم اما سردار لقب پدر بزرگ پدریم است .
از همون موقع بود که فهمیدم خیلی چیزا به خیلی جیزا ربطی نداره ، از جمله ادای دین و حضور در مراسم خاکسپاری ، مخصوصا اگه طرف از نزدیکانت باشه !
از همون موقع بود که فهمیدم خیلی چیزا به خیلی جیزا ربطی نداره ، از جمله ادای دین و حضور در مراسم خاکسپاری ، مخصوصا اگه طرف از نزدیکانت باشه !
اینم از خاصیتای پیامبر بودنه!!
نبودن!
مخصوصا وقتي كه همه ي اون زجرايي رو كه كشيده بود، جلوي چشام صف ميكشيد!!!!!!
ميدونم با گريه كردن هيچي درست نميشه و نميتوني كاري براش بكني!
در عوض ميتوني هر وقت كه كاري نداشتي و به يادش افتادي چند آيه قرآن واسش بخوني!اينجوري ميتوني همه ي خوبيهايي كه بهت كرده بود و جبران كني!
شاید هم همینطور باشه.
@ دکتر سردار
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
@ الهام
بله؛ خیلی ربطی نداره.
@ کوچنورد
پیامبری خیلی سخته جوون!
@ سینا
ممنون. متقابلاً رفتگان شما را.
@ موون
درسته؛ ما بیشتر در عذابیم.
@ سمیه
:(
@ وحیده
فکر خوبیه.
سوگواری و و بزرگداشت که فقط یه گریه کردن و سینه چاک کردن نیست ..باید یاد اون رفته رو همیشه عزیز داشت.
خدا رحمتشان کند.
خیلی ممنونم از شما. خدا رفتهگان شما را هم بیامرزد.
@ نازنین
خُب من کلاً اهل اینور و آنور رفتن و جای دیگری بودن نیستم. همیشهی خانهی خودمان را ترجیح میدهم. کارم هم زیاد است در حد خودم، مشکلات و... هم هست. با همه هم رابطهی خوبی ندارم. همهی اینها دست به دست هم میدهند و اُغلن کبیر کم پیدا میشود.
گمونم یه چیزیمون هست آقا :دی
روحش شاد
روحی شاد و یاتان یری یاختی بولسین.
ایمان همراسی بولسین.
اینکه پدربزرگ یا پدر یا هر عزیز دیگری می افتد دردناک است !
دردناکی اش بخاطر این نیست که باید از او مراقبت و پرستاری کنی ...
دردناکی اش بخاطر این است که کسی که یک روز برای تو نمایشگر اوج قدرت بوده و حتی شاید از او میترسیدی حالا مثل یک نوزاد شده ...
بی هیچ توانی ...
وقتی آبا(مادر پدرم) فوت کرد من هم اصلا نتونستم گریه کنم... من فقط خشکم زده بود و از دیدن گریه های پدرم متعجب شده بودم!!!
روحشون شاد باشه
پیر شی اغلن..
آغلاپ گلمه اؤلمده
بؤزلاپ گلمه اؤلمده
یاس قوشاغین بیلینگه
سازلاپ گلمه اؤلمده
فکر کنم مشکل داریم آره!
@ امین
ممنون.
@ فانی
شاید هم اینطور است، نمیدانم.
@ پریسا
خب پس مثل خودمونی!
@ ستاره
:)
@ سرابساز سوداستیز
نگاه خوبیست، فیالواقع دلداری خوبی بود.
@ تایاق
خب ما اونموقع خوب بودیم فکر کنم.