سهیل، پسرخاله‌ام با همه‌مان فرق می‌کرد. فیلسوف بود از همان دوران بچگی. یک روزِ صبح پائیزی که آفتاب بر فراز چمن‌های گسترده بر زیر برگ‌های زرد خشکیده می‌تابید، در آن هنگام که همه‌مان داشتیم گوسفندها را تماشا می‌کردیم، او از من سوال کرد «این گوسفندها از کجا می‌آیند؟!». این سوال سهیل آتشی در خرمن نادانی عالم کودکی ما زد و ما را به تفکری عمیق فرو برد. براستی این گوسفندها از کجا می‌آمدند و به کجا می‌رفتند؟ مدتی گذشت و من دیدم که یک گوساله چطور به دنیا می‌آید. وقتی سهیل را دیدم گفتم که من فهمیدم گاوها از کجا می‌آیند، گوسفندها از کجا می‌آیند، من همه‌ی این‌ها را فهمیدم. لبخند عجیبی به چهره‌اش نشست، با هیجان پرسید از کجا؟ گفتم «از کون مادرشان». خشک‌ش زد. لبخندش به سمت پائین خم گشت و بی‌اختیار گفت «اَه!». سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. بعد از آن، سهیل دیگر آن سهیل سابق نبود. دیگر غروب‌ها نمی‌آمد در حیاطِ خلوت دبیرستان دخترانه با ما فوتبال بازی کند. نمره‌های درس‌هایش همه اُفت کردند و حتی دیگر ماکارونی هم دوست نداشت.

برچسبها: ,

5 Comments:
Blogger میچیکو گفت که :
نابود کردی بچه ی مردم رو با این خبر!!
آخه طرز خبر دادنه؟؟یه مقدمه چینی چیزی!
:)))

Blogger میچیکو گفت که :
یعنی این تیترت هم تو حلقم!
:*

Blogger دیلماج بانو گفت که :
تو خودت وقتی این موضوع رو فهمیدی دچار سرخوردگی نشدی؟ :دی
حق بده به بچه خوب! کلی نشسته بوده برا خودش فلسفه بافی کرده بوده و تو عوالم خودش کلی داستان در مورد نوع به دنیا اومدن کرده بوده یه دفعه کل کاخ آرزوهاش رو با یه جمله خرد کردی! :))

Anonymous سبک جدید گفت که :
با اینکه هرچی روش برچشب "اتن اخذنا" بخوره دوست دارم ولی چیزی نفهمیدم
بازم میام میخونم...
شاید وقتی دیگر
شایدم کامنت بذارم دوباره:دی

Anonymous حضرت خضر گفت که :
آقا کوچ کن بلاگ اسکای!