نمیدانم اینجا نقطهی شروع است یا پایان. اینجایی که من رسیدهام دیگر کسی ارزشی بیشتر از خودم ندارد. و اینکه خودم آیا ارزشی دارم یا نه نیز سوال بسیار مهمیست. دیگر نای جنگ برایم نیست. یعنی همه چیز ارزش خودشان را باختهاند. حالا دیگر غمگینام نمیکند وقتی کسی صحبتی میکند که باید غمگین شوم، فقط نگاهی به او میکنم و حرفهایش را تأیید میکنم. اینرا امروز فهمیدم وقتی کسی از فاجعهای گفت که باید با شنیدنش میمُردم ولی نمردم. همه چیز یکی شدهاند. چیزی دیگر وجود ندارد. کسی شدهام که در خلاء زندگی میکند؛ چیزی پیرامونش حس نمیکند، نمی بیند، نمیشنود و...
«اوه! یعنی من مردهام؟!» اینجا آنجاییست که به یکباره بر انسان کشف میشود.
برچسبها: پرترهی مکتوب